تبليغاتX
وارش






















وارش


قصه عشقی که میگم قصه لیلای مجنونه

با یه روایت دیگه ، لیلا جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده ، شده آقای این خونه

تعصب و یه دنده گیش ، لیلا رو کرده دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره

با یه اخم کوچیک اون ، دلش ماتم میگیره

میگه باید بسازه اون ، این مثل یه دستوره

همین یه راه مونده واسش، چون عاشقه مجبوره

زوره عشق تو زوره ، احساس همیشه کوره

هر جا خودخواهی باشه،  انصاف از اونجا دوره

عاقبت این لیلی ما ، مثل گل های گلخونه

تو قاب سرد شیشه ای،  پژمرده و دلخونه

حکایت عشق اونا ، مثل برف زمستونه

اومدنش خیلی قشنگ ،  آب کردنش آسونه

قلب تو خالی از عشقو بی نور و سوت و کوره

عاشق کشی مرامتِ ،  نگات سرده و مغروره

عشقو ببین توی نگاش ، از کینه ی تو دوره

یه کاری کن تو هم براش ، چرا عاشقیتم زوره  ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط هستي|

امشب تـــــولـــد منه ، اما تـــو نیستی
 
شمع وستاره روشنه ، اما تــــو نیستی
 
دوستام همه کنارمن ، تنها تــو نیستی
 
وای به حال اون که دل به تــو سپـرده
 
به تـــو دل داده و دل ازت نــبـــــــرده
 
تو شب تولدش ، واسه تـــو مـــــــــرده

شب تـــــولـــد واسه تـــو مــــــــــرده
 
بیا بهم تبریــــک نگو ، فقط سکــوت کن
 
اما خودت بـجـای من ، شمعـها رو فوت کن ...
 

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط هستي|

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده !

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویم ام رو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست ...

 

 

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط هستي|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت